تبليغاتX
احساس جاری سولماز و سیاوش

احساس جاری سولماز و سیاوش

بنام خدایی که همین نزدیکیها قدم می زند

  

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت1:23توسط سولماز و سياوش | |

بزن تار كه امشب باز دلم از دنيا گرفته

 بزن تار و بزن تار

بزن تابخونم با تو آواز بي خريدار

 بزن تار و بزن تار

براي كوچه غمگينم

براي خونه غمگينم

براي تو  براي من

 براي هركي مثل ما داره مي خونه غمگينم

 بزن تار هميشه با من و از من قديميتر

 واسه اونكه توكارعاشقي ميمونه غمگينم

به راه عاشقي مردن

ب خنجر دل سپر كردن

 واسه هركي كه آسون نيست

براي جاودان بودن

 واسه عاشق ديگه راهي

 بجزدل كندن از جون نيست

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت22:53توسط سولماز و سياوش | |

این عکسا باید بدون شرح باشه یعنی شرحشواونی که بایدخودش میفهمه ولی یکمی شرح میدم واسه بقیه.اصولا آدم چیزایی که واسش مهمن و ارزش قائلرو میذاره یه جایی جلو چشمش نه؟منم واسه چیزایی که زدم تو در ودیوار اتاقم خیلی ارزش قائلم چون منو یاد یه آدم خاص توزندگیم میندازه.مگه نه داش سیا؟تو که میدونی بهش بگو.البته بعضیاشم توعکس معلوم نیستن فراموش نشه .اونیم که معلوم نبودرو گذاشتمش.تودیوارپائین تختم بود.آوردم اینجا که معلوم شه توعکس

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت13:12توسط سولماز و سياوش | |

وااااااای من خیلی هیجان زده هستم آخه بعد عمری یکم یاد گرفتم یه کارایی تو وبلاگ بکنم.همیشه تا حالا سیاوش جون زحمتشومیکشید.ولی بالاخره منم یکم یاد گرفتم.خب من نینیم نباید زیاد ازم توقع داشت مگه نه شیا جون؟میدونم که کلی بهم افتخار میکنی

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت8:57توسط سولماز و سياوش | |

می دونی؟
یه اتاقی باشه گرم گرم
روشن روشن
تو باشی و من باشم...
کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم...
که سردم نشه...که نلرزم...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...
با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی.
بهت می گم چشاتو می بندی؟
می گی آره...بعد چشاتو می بندی.
بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟
می گی آره...
بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...
یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....
که هیچ وقت تموم نمی شن.
می دونی؟
می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.
یه حرکت سریع...
یه ضربه ی عمیق...
بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم
تو چشاتو بستی...نمی دونی.
من تیغ رو از جیبم در میارم...
نمی بینی که سریع می برم...
خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...
نمی بینی که دستم می سوزه.
لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...
که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...
تو داری قصه می گی.
دستمو می زارم رو زانوم...
خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...
و از زانوم می ریزه رو سنگا.
قشنگه مسیر حرکتش.
حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.
تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...
محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.
می بینی نا منظم نفس می کشم...
می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می شم...
می بینی دیگه نفس نمی کشم...
چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...
از خون دیدن...از تنهایی مردن...
وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.
مردن خوب بود...آروم آروم.
گریه نکن دیگه...
من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم
گریه نکن دیگه...خب؟
می شکنه دلم..
دیگه یه روحم.
دل روح نازکه...
نشکونش...
خب؟

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت4:15توسط سولماز و سياوش | |

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت4:3توسط سولماز و سياوش | |

مرا به آغوشت راه بده ،می خواهم برای اولین با ر ببوسمت 

 بیا چشمانمان را ببندیم

می خواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد

 وهر دو از فرط لذت در آغوش یكدیگر نفس نفس میزنیم

از لذت انتهایی جسممان ،

 وجود نا محدود خداوند را با چشمانی بسته تصور كنیم

چشمانت را باز كن

 لبهایمان از گرمی شهوت خشك شده اما گونه هایمان از اشك خیس،

 ما ساعتها ست كه در آغوش یكدیگر می گرییم .

ای تنها هم آغوش من ،

 بیا كه احساسم را برایت دست نخورده نگه داشته ام

وجسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام ،

بیا كه میخواهم وقتی دستانت را به روی احساسم می گذاری ،

از فرط لذت ، قطره های اشك بر گونه هایت بدرخشد.

میخواهم با اشكهایت برتمام احساسم بوسه زنی ،

میخواهم اشكهایت تمام روحم را خیس كند .

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت3:9توسط سولماز و سياوش | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت23:39توسط سولماز و سياوش | |

يه لحظه هم نمي تونم باور كنم نباشي

من حاضرم بميرم و فقط تو زنده باشي

وقتي كه هستي,هستيم تموم خاك دنياست

شاهدعشق پاك ما اشك كنار درياست

روزگارم نميتونه ديگه تورو از من بگيره

آخه اونم ميدونه كه نفسم به نفس تو گيره

آره كار دل من وتو ديگه از عاشقي گذشته

بيا با هم نذاريم رؤياي دريا بميره

يه لحظه هم سخته كه بودنت رو حس نكردن

يه حسيه شبيه حس سردوتلخ مردن

نمي تونم,نمي ذارم,نمي خوامو نميشه

تموم لحظه هامونو به خاطره سپردم

يه ثانيش يه عمره فك كنم كه ديگه نيستي

آهاي جدايي نميذارم پيش روم بايستي

من از خدا مي خوام كه عشقمو واسم بذاره

تو هم بدون ديگه برام يه عشق ساده نيستي

روزگارم نميتونه ديگه تورو از من بگيره

آخه اونم ميدونه كه نفسم به نفس تو گيره

آره كار دل من وتو ديگه از عاشقي گذشته

بيا با هم نذاريم رؤياي دريا بميره

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت19:52توسط سولماز و سياوش | |

حوادث تلخ و شيرين پي در پي يكديگرند
و بايد باور كرد كه تقدير همان است كه خدا ميخواهد
لحظه اي درعمق دره ي غم
لحظه اي ديگر در اوج قله ي شادي
شايد در دره ي غم ها بيشتر بودم تا در اوج قله ي شادي
اما قله هاي شادي ام اجر صبري ست
كه در عمق دره ي غم ها داشته ام
و بلندترين قله ي شاديم تويي
پاداش كاري كه نميدانم چيست !!!؟
احساسي كه شايد هيچ وقت نداشته ام
حسي مانند حس كودكي كه در بازار
دستش از دست مادر جدا شده بود
سر در گم ، گيج ، پريشان
دوان دوان در پي زنان
تا شايد مادرش باشند
چشمانش خيس خيس
ناگهان مادر را ميبيند
خدايا غرق در شاديست
پاكي و واقعيت حسش مثال زدني است
گمشده اي در در هياهوي اين آشفته بازار دنيا بودم
ديدمت
كودك هرگز و هرگز مادر را رها نخواهد كرد
و من نيز تو را
دستانت را چنان ميفشارم
كه هيچ چيز نتواند مرا از تو جدا كند
به چه چيز تشبيهت كنم ؟
مانند ماه هستي برايم
به روز التماس ميكنم تا زودتر پايان پذيرد
تا تو را در آسمان قلبم ببينم
هر چند كه فاصله مانع است
به خواب التماس ميكنم تا چشمانم را فرا گيرد
تا شايد روياي تو در چشمانم جاي گيرد
به قطرات اشك التماس ميكنم
تا تسكيني باشد بر قلبم كه خسته است
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان
دلتنگيم را چه چيز جز برق چشمانت پايان ميبخشد
چگونه از تو بگويم و آمدنت از شهر باران ؟
مسافري از شهر باران براي خانه اي در كوير !
مسافرم ، درب خانه ي قلبم براي تو گشوده است
و وجود كويريم منتظر قدوم سبزت
عشق من
فقيريم كه با هيچ چيز دنيوي
براي خريد يوسف آمده ام
شايد ثروتنمندان بسياري آمده باشند
اما با مال دنيا فخر ميفروشند
من هم فخر خواهم فروخت
تمام سكه هاي آنها مانند يكديگرند
اما
من چيزي ديگر براي معشوقم دارم
چيزي به جز سكه
براي عشقم من جان و قلبم را تقديم ميكنم
خريداري هستم با متاعي جز عرف بازار
حرفهايم بسيار است
اما
افكارم مشوش و دستانم لرزان
تنهايي قبل از با تو بودن
قبل از تو ستاره اي در آسمان نداشتم
ستاره كه هيچ ، دريغ از تكه ابري !!!!
با آمدنت ناگاه در كنار ماه بودن را احساس كردم !!!!
نا باورانه نيست ؟
شايد !
اما
من
باور كردم
چون دستانت را در دست گرفتم
چون صورتت را لمس كردم
حرفهايم بسيار است

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت3:27توسط سولماز و سياوش | |